تبلیغات
ایمان به خدا - مطالب آبان 1393

ایمان به خدا

محمد رسول الله (ص) : اگر از ترس ‌خدا از چیزى ‌درگذرى‌، خداوند بهتر از آن ‌را به ‌تو خواهد داد .

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ایمان به خدا خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

 تایپایران - مرکز تخصصی تایپ  تایپایران - مرکز تخصصی تایپ  تایپایران - مرکز تخصصی تایپ

با کاروان امام حسین علیه السلام  روز عاشورا

 

جمعه دهم محرم الحرام سال 61 هجری قمری

صف آرایی سپاه امام حسین علیه السلام در روز دهم محرم ، پس از نماز صبح ، امام حسین (ع) پیشاپیش خیمه ها ، سپاه خویش را در 32 سواره و 40 پیاده داشت، به سه بخش تقسیم کرد و فرماندهی دسته راست را به زهیربن قین و دسته چپ را به حبیب بن مظاهر و دسته وسط را به حضرت عباس سپردند [1].

خطبه خواندن امام حسین (ع)

امام حسین علیه السلام هنگامی که دو سپاه ، در برابر هم صف آرایی کردند، به ایراد خطبه ای مفصل پرداخت و در آن ،ضمن اشاره به شأن و منزلت اهل بیت علیهم السلام ، خواستار پیش گیری از جنگ و درگیری شد؛ ولی پاسخ مثبتی از سوی عمر بن سعد دریافت نکرد. عمربن سعد با افکندن تیری به سوی سپاه امام حسین (ع) ، رسما جنگ را آغاز کرد [2].

نماز ظهر عاشورا

در روز عاشورا ، هنگامیکه زمان نماز ظهر فرا رسید ، ابو ثمامه  صیداوی به امام حسین (ع) عرض کرد که وقت ادای نماز ظهر شده است؛ امام پس از اینکه در حق او دعا فرمود، با جمعی از اصحاب خویش در همان میدان جنگ به نماز ایستاد[3].

 

وداع امام حسین (ع) با خیمه ها

پس از آنکه همه یاران و اهل بیت امام حسین (ع) به شهادت رسیدند، امام حسین (ع) خود را آماده شهادت کرد. به سمت خیمه ها آمد تا با اهل بیت خویش وداع کند. زنان و دختران همینکه امام را آماده رفتن به میدان دیدند، صدا به شیوه و گریه بلند کردند [4] .

شهادت امام حسین علیه السلام

بعد از ظهر روز عاشورا ، شمار زیادی از سپاه دشمن به دست امام حسین (ع) به هلاکت رسیدند. بسیاری از دلاوران و جنگاوران سپاه یزید سرنگون شدند و پس از آن ، دیگر کسی جرأت به میدان آمدن نداشت.امام حسین علیه السلام در حالیکه در اثر شدت مبارزه و گرما و تشنگی ، ضعیف و ناتوان شده بود. لحظه ای ایستاد تا کمی استراحت کند ؛ ناگهان سنگی به پیشانی مبارکشان خورد، لباس خود را بالازد تا خون صورتش را پاک کند. تیری سه شعبه از کمان حرمله ، سینه مبارکشان را شکافت . آنگاه سپاهیان عمر بن سعد، با تیر و نیزه از هر طرف امام را مورد حمله قرار دادند. امام از اسب بر زمین افتاد. مدتی نسبتا طولانی بر زمین کربلا بود ، در حالیکه در خون خود می غلتید . کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت؛ ولی سر انجام شمر ملعون ، در کمال قساوت به آن حضرت نزدیک شد و او را به شهادت رساند[5] .

غارت خیمه ها

پس از شهادت امام حسین (ع) در عصر روز عاشورا به دستور عمر بن سعد ، سپاهیان سیاه دل ، با یورش به خیمه ها ، آنها را به آتش کشیدند و کودکان و زنان را آواره بیابانهای سوزان و پرتیغ و خار کربلا کردند[6].

دگرگونی عالم ، پس از شهادت امام حسین علیه السلام

گفته اند که پس از شهادت امام حسین علیه السلام ، غبار شدیدی که سیاه و تاریک بود، فضای آسمان را پوشاند و زمین به سختی لرزید و شرق و غرب عالم تاریک شد[7] .



[1] ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص95.

[2] بحارالانوار ، ج 45، ص 6.

[3] بحارالانوار، ج 45، ص 21.

[4] مقتل الحسین علیه السلام، ص 282 .

[5] لهوف ، ص 180 .

[6] بحارالانوار، ج 45، ص 53؛ مقتل خوارزمی، ج 2، ص 39، کامل ابن اثیر ، ج 4 ، ص 78 .

[7] لهوف ، ص 147 .





طبقه بندی: با کاروان امام حسین (ع)،
برچسب ها:عاشورا، امام حسین، شهادت، وداع امام حسین، محرم،

[ سه شنبه 13 آبان 1393 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ . . ]

[ نظرات() ]


با کاروان امام حسین علیه السلام- روز نهم

 

پنجشنبه نهم محرم الحرام سال 61 هجری قمری

در روز نهم محرم ( تاسوعای حسینی ) شمر بن ذی الجوشن با نامه ای که از عبیدالله داشت از نخیله که لشگرگاه و پادگان کوفه بود با شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد کربلا شد و نامه عبیدالله بن زیاد را برای عمربن سعد قرائت کرد. ابن سعد به شمر گفت : وای بر تو ! خدا خانه ات را خراب کند ، چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده ای . بخدا قسم ! تو عبیدالله را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم باز داشتی و کار را خراب کردی .

شمر که با قصد جنگ وارد کربلا شده بود، از عبیدالله بن زیاد امان نامه ای برای خواهرزادگان خود و از جمله حضرت عباس علیه السلام گرفته بود که در این روز امان نامه را برای آن حضرت عرضه کرد و ایشان نپذیرفت. شمر نزدیک خیام امام حسین علیه السلام آمد و عباس ، عبدالله ، جعفر و عثمان ( فرزندان امام علی علیه السلام که مادرشان ام البنین علیه السلام بود) را طلبید. آنها بیرون آمدند ، شمر گفت : از عبیدالله برایتان امان گرفته ام. آنها همگی گفتند : خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد  ؟! [1]

در این روز اعلان جنگ شد که حضرت عباس (ع) ، امام (ع) را با خبر کرد. امام حسین علیه السلام فرمود : ای عباس ! جانم فدای تو باد ، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس که چه قصدی دارند؟

حضرت عباس علیه السلام رفت و خبر آورد که اینان میگویند : یا حکم امیر را بپذیر یا آماده جنگ شوید.

امام حسین علیه السلام به عباس فرمودند : اگر میتوانی آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تاخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگذاریم. خدای متعال میداند که من بخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم [2].

حضرت عباس (ع) نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست . عمربن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت ، سرانجام از لشکریان خود پرسید که چه باید کرد ؟ عمروبن حجاج گفت : سبحان الله! اگر اهل دیلم و کفار از تو چنین تقاضایی میکردند سزاوار بود که با انها موافقت کنی.

عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد عباس (ع) آمد و گفت : ما به شما تا فردا مهلت میدهیم، اگر تسلیم شدید شما را به عبیدالله میسپاریم و گرنه دست از شما برنخواهیم داشت [3]



[1] انساب الاشراف ، ج 2،ص89.

[2] الملهوف، ص 38 .

[3] ارشاد ، شیخ مفید ، ج 2، ص 91.





طبقه بندی: با کاروان امام حسین (ع)،
برچسب ها:امان نامه، نهم محرم، تاسوعا، امام حسین، شمر،

[ سه شنبه 13 آبان 1393 ] [ 09:05 ق.ظ ] [ . . ]

[ نظرات() ]


با کاروان امام حسین علیه السلام - روز هشتم

 

چهارشنبه هشتم محرم الحرام سال 61 هجری قمری

خوارزمی در مقتل الحسین و خیابانی در وقایع الایام نوشته اند که در روز هشتم محرم امام حسین (ع) و اصحابش از تشنگی  سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام (ع) کلنگی برداشت و در پشت خیمه ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله زمین را کند ، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشکها را پر کردند ، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد . هنگامیکه خبر این ماجرا به عبیدالله بن زیاد رسید، یکی پیکی نزد عمر بن سعد فرستاد که : به من خبر رسیده است که حسین چاه می کند و آب بدست می آورد. به محض اینکه این نامه به تو رسید ، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین (ع) و یارانش سخت بگیر . عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود [1] .

در این روز یزید بن حصین همدانی از امام (ع) اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو کند. حضرت اجازه داد و او بدون آنکه سلام کند بر عمر بن سعد وارد شد؛ عمر بن سعد گفت : ای مرد همدانی ! چه چیز تو را از سلام کردن به من بازداشته است ؟ مگر من مسلمان نیستم ؟ گفت : اگر تو خود را مسلمان می پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفته ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن مینوشند از آنان مضایقه میکنی ؟

عمربن سعد سر به زیر انداخت و گفت : ای همدانی ! من میدانم که آزار دادن این خاندان حرام است،  من در لحظات حساسی قرار گرفته ام و نمیدانم باید چه کنم ؛ آیا حکومت ری را رها کنم ، حکومتی که در اشتیاقش میسوزم ؟ و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالیکه میدانم کیفر این کار آتش است ؟  ای مرد همدانی ! حکومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود نمی بینم که بتوانم از آن گذشت کنم.

یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام (ع) رساند و گفت : عمربن سعد حاضر شده است شما را در برابر حکومت ری به قتل برساند[2].

امام علیه السلام مردی از یاران خود به نام عمروبن قرظة را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند. شب هنگام امام حسین (ع) با 20 نفر و عمربن سعد با 20 نفر در محل موعود حاضر شدند. امام حسین (ع) به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود عباس و فرزندش علی اکبر را نزد خود نگاه داشت .عمربن سعد نیز فرزندش حفص و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص کرد.

در این ملاقات عمربن سعد هر بار در برابر سوال امام (ع) که فرمود : آیا میخواهی با من مقاتله کنی ؟ عذری آورد . یکبار گفت : میترسم خانه ام را خراب کنند! امام علیه السلام فرمود : من خانه ات را میسازم . ابن سعد گفت : میترستم اموال و املاکم را بگیرند! فرمود : من بهتر از آن را به تو خواهم داد ، از اموالی که در حجاز دارم، عمربن سعد گفت : من در کوفه بر جان افراد خانواده ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و میترسم آنها را از دم شمشیر بگذراند.

حضرت هنگامیکه مشاهده کرد عمربن سعد از تصمیم خود باز نمیگردد، از جای برخاست در حالی که می فرمود: تو را چه میشود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد. بخدا سوگند ! من میدانم که از گندم عراق نخواهی خورد ! ابن سعد با تمسخر گفت : جو ما را بس است [3].

پس از این ماجرا ، عمربن سعد نامه ای به عبیدالله  نوشت و ضمن آن پیشنهاد کرد که حسین (ع)  را رها کنند؛ چرا که خودش گفته است که یا به حجاز بر میگردم یا به مملکت دیگری میروم . عبیدالله در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند،  شمربن ذی الجوشن سخت برآشفت و نگذاشت عبیدالله با پیشنهاد عمربن سعد موافقت کند[4]



[1] وقایع الایام ، ج 5 ، ص 27 ؛ مقتل الحسین خوارزمی ، ج 1،ص244 .

[2] کشف الغمة ، ج 2 ، ص 47 .

[3] بحارالانوار، ج 44، ص 388 .

[4] ارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 82.





طبقه بندی: با کاروان امام حسین (ع)،
برچسب ها:امام حسین، هشتم محرم، محرم، عمر بن سعد،

[ سه شنبه 13 آبان 1393 ] [ 08:35 ق.ظ ] [ . . ]

[ نظرات() ]


با کاروان امام حسین علیه السلام - روز هفتم

 

سه شنبه هفتم محرم الحرام سال 61 هجری قمری

در روز هفتم محرم عبیدالله بن زیاد ضمن نامه ای به عمربن سعد از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران ، و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد[1] . عمربن سعد نیز بدون فاصله عمروبن حجاج را با 500 سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین علیه السلام و یارانش به آب شدند.

در این روز مردی به نام عبدالله بن حصین ازدی که از قبیله بجیله بود فریاد برآورد : ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! بخدا سوگند که قطره ای از آنرا نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی! امام علیه السلام فرمودند: خدایا ! او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده. حمید بن مسلم میگوید : بخدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم درحالیکه بیمار بود ، قسم به خدایی که جز او پروردگاری نیست ، دیدم که عبدالله بن حصین آنقدر آب می آشامید تا شکمش بالا می آمد و آنرا بالا می آوردو باز فریاد میزد : العطش! باز آب میخورد ، ولی سیراب نمیشد.چنین بود تا به هلاکت رسید[2].

 



[1] انساب الاشراف، ج3، ص180 .

[2] ارشاد شیخ مفید، ج2، ص 86.





طبقه بندی: با کاروان امام حسین (ع)،
برچسب ها:هفتم محرم، محرم، امام حسین، کاروان امام حسین، بستن آب فرات،

[ جمعه 9 آبان 1393 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ . . ]

[ نظرات() ]


با کاروان امام حسین علیه السلام - روز ششم


دوشنبه ششم محرم الحرام سال 61 هجری قمری

دراین روز عبیدالله بن زیاد نامه ای برای عمر بن سعد فرستاد که : من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز کرده ام. توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو برای من میفرستند.

در این روز حبیب بن مظاهر اسدی به امام حسین علیه السلام عرض کرد : یابن رسول الله! در این نزدیکی طائفه ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهید من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نماییم. امام علیه السلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت : بهترین ارمغان را برایتان آورده ام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت میکنم ، او یارانی دارد که هر یک از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود.عمر بن سعد او را با لشکری انبوه محاصره کرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید ، شما را به این راه خیر دعوت مینمایم... .

در این هنگام مردی از بنی اسد که او را عبدالله بن بشیر می نامیدند برخاست و گفت : من اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت میکنم و سپس رجزی حماسی خواند : " حقیقتا این گروه آگاهند - در هنگامیکه آماده پیکار شوند و هنگامیکه سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند- که من رزمنده ای شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشه ام."

سپس مردان قبیله که تعدادشان به 90 نفر میرسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیه السلام حرکت کردند . در این میان مردی به نام ازرق را با 400 سوار به سویشان فرستاد . آنان در میان راه با یکدیگر درگیر شدند، درحالیکه فاصله چندانی با امام حسین علیه السلام نداشتند. هنگامیکه یاران بنی اسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمربن سعد بر آنان بتازد.

حبیب بن مظاهر به خدمت امام حسین علیه السلام آمد و جریان را بازگو کرد. امام علیه السلام فرمودند : " لا حول و لا قوة الا بالله " [1].



[1] بحارالانوار، ج 44، ص 386 .





طبقه بندی: با کاروان امام حسین (ع)،
برچسب ها:ششم محرم، امام حسین، کاروان امام حسین، حبیب بن مظاهر، محرم،

[ جمعه 9 آبان 1393 ] [ 12:11 ب.ظ ] [ . . ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]